تبليغاتX
بخاطر گل رز
گلی که قدرش رو ندونستم و اونقدر اون رو به بازی گرفتم که پرپر شد

 

 

خدایا عاشقان را غم مده

شکرانه اش با من

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

ولادت با سعادت

امیر مومنان

علی ابن ابیطالب علیه السلام

و روز پدر گرامی باد

+ زمان جاری شدن این اشک در  سه شنبه 17 مرداد1385ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

رفتی و بی تو دلم پره درده

پاییزه قلبم ساکت و سرده

دل که می گفتی محرم با من

کاش که می دیدی بی تو چه کرده

+ زمان جاری شدن این اشک در  سه شنبه 22 فروردین1385ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

عاشقان را بگذارید بنالند هنوز

مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود

+ زمان جاری شدن این اشک در  جمعه 18 فروردین1385ساعت 4:0 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

 

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 
+ زمان جاری شدن این اشک در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

 

براستی باید گریست

 آنقدر که شاید سیل اشکهایمان

دشمنان اسلام رو برچیند!!

 

images/20060223/iraq.jpg

 

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

خدایا کی نوبت من میرسه؟

 کی من از این جهنم نجات پیدا می کنم ؟

 کی از شر هر چی نامرده راحت میشم؟

 کی از شر کسانی که از پشت خنجر میزنن راحت میشم؟

 مگه تو منو دوست نداری که اینجوری عذابم میدی؟

 خدایا خسته شدم. دیگه جونم به لبم رسیده. هر کی ندونه تو که میدونی من چه بدبختیهایی کشیدم.

 میدونم خیلی گناهکارم ولی تو هم خیلی بخشنده ای مگه نیستی؟ پس چرا من رو از این دنیا نمی بری؟

 خدایا تو میدونی تنها امید من چیه.

 تو میدونی من چی میخوام . پس تو رو به حق فاطمه زهرا دعای منو اجابت کن.

 آخه چقدر گریه کنم . چقدر دعا کنم.

 میدونم باز هم میگی صبر ولی تا کی ؟ تا کی؟ خسته شدم.

+ زمان جاری شدن این اشک در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

+ زمان جاری شدن این اشک در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

دلا شبها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بی درمان نداری؟

بنال ای دل که مرگت زندگانی است

مباد آندم که چنگ نغمه سازت

زدردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آندم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 7:18 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

 همیشه کسی رو دوست داشته باش

 

که قلب بزرگی داشته باشه

 

چون اینجوری دیگه مجبور نیستی

 

واسه اینکه تو قلبش جا بگیری خودت رو کوچیک کنی


 

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 7:10 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

میگی عاشق بارونی

 ولی وقتی بارون میاد چتر رو سرت باز می کنی

میگی عاشق برفی

ولی تحمل یه گلوله برف رو نداری

میگی عاشق پرنده ای

ولی میندازیش توقفس

میگی عاشق گلی

ولی از شاخه جداش می کنی

انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشق من هستی؟!

+ زمان جاری شدن این اشک در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 3:8 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

این هم نکاتی که اقایان برای همسران عزیزتر از جانشان باید رعایت کنند :

 

 مقايسه بى مقايسه

هيچ وقت همسرتان را با هيچ زن ديگرى مقايسه نكنيد حتى اگر آن زن مادرتان باشد. اگر اين كار را كرديد امنيت و آرامش را از خانه برده ايد. مردى كه با خاطرات گذشته زندگى مى كند، در جاده ناامنى و دردسر قدم گذاشته است.

هر زنى دوست دارد براى شوهرش نخستين باشد و هيچكس جايگاه او را نداشته باشد. هر زنى يا انسانى دوست دارد با توانايى هاى خودش مورد احترام و تحسين قرار گيرد.

بايد به همسرتان اين فرصت را بدهيد تا شايستگى هايش را نشان دهد.

مرخصى بگيريد

هر روزى را كه او دوست دارد به خاطر او مرخصى بگيريد. به او بگوييد اين مرخصى را صرفاً به خاطر او گرفته ايد و تمام آن روز به او اختصاص دارد. هر كارى را كه دوست دارد انجام دهيد؛ اين كار شما باعث مى شود تا او احساس كند از صميم قلب دوستش داريد و هر كارى كه مى خواهد را برايش انجام دهيد. در اين روز خوش اخلاقى تان را حفظ كنيد.

مردانى كه اين كار را انجام مى دهند به هسمرشان ثابت مى كنند كه او بيش از كار برايشان ارزشمند است.

هديه بخريد

بدون هيچ مناسبتى براى همسرتان يك سبد گل يا كادو بخريد. اين كار از نظر زنان رؤيايى است. اگر پول خريد هديه را نداريد اين كار را با خريدن يك كارت تبريك هم مى توانيد انجام دهيد. پيام زيبايى كه پشت كارت تبريك مى نويسيد براى او خيلى باارزش خواهد بود.

تلفن بزنيد

گاهي در محل کارش- يا در خانه- به او تلفن بزنيد و حالش را بپرسيد. اگر هم روزى خواستيد به محل كار همسرتان برويد حتماً به او بگوييد تا خودش آن طور كه دوست دارد از شما استقبال كند.

با كمك هم غذا بپزيد

در هفته سعى كنيد يكبار هم شده با برنامه ريزى براى پختن غذا در آشپزخانه به او كمك كنيد. اگر ناشى هستيد مى توانيد با خريدن يك كتاب آشپزى غذايى را انتخاب كنيد و سپس همراه با همسرتان براى خريدن مواد مورد نياز به فروشگاه برويد. در تمام مراحل پختن غذا او را همراهى كنيد، حتي در چيدن ميز غذا.

 

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید : ( می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟).

خداوند پاسخ داد : ( از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.) اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟؟!! :( اما اینجا در بهشت ، من هیچ کار جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.)

خداوند لبخند زد ( فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کردو شاد خواهی بود.)

کودک ادامه داد : ( من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟)

خداوند او را نوازش کرد و گفت : ( فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.)

کودک با ناراحتی گفت : ( وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟)

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت : ( فرشته ات ، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی).

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

 

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم

خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود

خدا گفت: برو و بدان جاده‌اي كه تو را دوباره به بهشت مي‌رساند و از زمين مي‌گذرد؛ زميني آكنده از شروخير، آكنده از حق و از باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشته‌ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي‌توانست برود. انسان بردرگاه بهشت وامانده بود. مي‌ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه واداشت.

انسان دستهايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.
خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده‌شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت پاداش به‌گزيدن توست.
عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا توبهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز انسان بود

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 8:40 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

 

دیگر برای اینکه گریه نکنم

هیچ بهانه ای ندارم

گریه گاهی رمز تدبیر اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم

که وسط راه آنرا به زمین بیاندازیم

و راه را بدون آن ادامه بدهیم

زندگی بدون عشق اینقدر خالی است

که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت می شکند

و تو ای کاش مرا می فهمیدی

حالا که می روی قرارمان هیچ ولی بگو به چه بهانه

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

یسمعنی حین یراقصنی

كلماتٍ ليست كالكلمات
يأخذني من تحـتِ ذراعي
يزرعني في إحدى الغيمات
والمطـرُ الأسـودُ في عيني
يتساقـطُ زخاتٍ.. زخات
يحملـني معـهُ.. يحملـني
لمسـاءٍ ورديِ الشُـرفـات
وأنا.. كالطفلـةِ في يـدهِ
كالريشةِ تحملها النسمـات
يحمـلُ لي سبعـةَ أقمـارٍ
بيديـهِ وحُزمـةَ أغنيـات
يهديني شمسـاً.. يهـديني
صيفاً.. وقطيـعَ سنونوَّات
يخـبرني.. أني تحفتـهُ
وأساوي آلافَ النجمات
و بأنـي كنـزٌ... وبأني
جملُ ما شاهدَ من لوحات
يروي أشيـاءَ تدوخـني
تنسيني المرقصَ والخطوات
كلماتٍ تقلـبُ تاريخي
تجعلني امرأةً في لحظـات
يبني لي قصـراً من وهـمٍ
لا أسكنُ فيهِ سوى لحظات
وأعودُ.. أعودُ لطـاولـتي
لا شيءَ معي.. إلا كلمات

شاعر : نزار قبانی   خواننده : ماجده الرومی

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

+ زمان جاری شدن این اشک در  چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

 

تو مث اونا نباش اونا وفادار نبودن

محض خاطر کسی هیچ شبی بیدار نبودن

تو مث اونا نباش اونا به هم راس نمی گن

به دل دیوونه هر چی که دلش خواس نمی گن

+ زمان جاری شدن این اشک در  سه شنبه 22 آذر1384ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

کجایی که دیگر هیچ چیز و هیچ کس جز تو به منه تنها

آرامش نمیدهد .

کجایی که در نبودنت فقط آرزوی مرگ میکنم .

کجایی که در فراقت شبها تا سحر بیدارم و

 زار زار گریه میکنم .

کجایی که جای خالی تو را با اشک پر میکنم .

کجایی که به جای آهنگ دلنواز گیتارت تیک تیک ساعت

را می شنوم .

بخدا دارم می میرم . چرا من محکوم به عشق

اینچنینی شده ام .

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ زمان جاری شدن این اشک در  شنبه 19 آذر1384ساعت 1:47 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار

گونه های خشک او می کرد .

ای کاش تابستان حرف بهار را می فهمید و دست او را در دست

 پاییز نمی گذاشت .

ای کاش لبها آنقدر با واژه حقیقت صمیمی بودند که برای گفتن حقایق

نیازی به شهامت نبود .

+ زمان جاری شدن این اشک در  جمعه 18 آذر1384ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:47 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

خدایا 

  به من توفیق

     تلاش در شکست

        صبر در نومیدی

           رفتن بی همراه

              کار بی پاداش

                  فداکاری در سکوت

                      دین بی دنیا

                         ایمان بی ریا

                             خوبی بی نمود

                                عشق بی هوس

                                  تنهایی در اندوه

    و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند روزی ده

                                     

                                        کتاب کوچک علی  

+ زمان جاری شدن این اشک در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 7:34 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

عشق را در زیر باران باید جست

شما میدونید چرا ؟

+ زمان جاری شدن این اشک در  یکشنبه 13 آذر1384ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

گل رز من سلام . امیدوارم هر جا هستی بهت خوش بگذره . میدونم حال منو میخوای بدونی مثل همیشه به فکرم هستی . مثل همیشه هر لحظه به فکرم هستی . خیلی مهربونی ، خیلی ولی من در حق تو نتونستم حتی یه ذره از خوبیات رو جبران کنم . منو ببخش منو ببخش که بیشتر از این نتونستم به تو عشق بورزم ، محبت کنم . اگر کودکم و بزرگی تو رو درک نمیکنم منو ببخش . آخه طفلی بیش نیستم . نبین عمرم زیاده ولی از عشق هیچی نمیدونم . توی عشق خرسالی بیش نیستم اگر چنین نبود حتما قدر تو رو میدونستم . قدر اون قلب پاک و ساده تو رو میدونستم . وقتی تنها میشم با خودم میگم گل رز اگر چه از من خیلی کوچیکتره ولی خب اینقدر بزرگه که من پیش اون احساس کوچکی میکنم درست مثل قطره آّ در مقابل اقیانوس . نمیدونم چطور منو تحمل کردی . نمیدونم چطور در مقابل این همه یکدندگی و سردی و بی حوصلگی و جهالت من صبر کردی و هیچی نگفتی . هیچی نگفتی بخاطر اینکه نمیخواستی دل منو بشکنی . میدونم لایق این همه عشق و محبت نیستم . میدونم ارزش من اینقدر نیست که تو بخاطر من همه چیزت رو بدی . میدونم ولی منو ببخش که کودکم .

هنوز یادم هست چطور با هم آشنا شدیم . هنوز یادم هست روزی که از من جدا شدی . روزی که منو تنها گذاشتی شاید بزرگ بشم و بتونم رو پای خودم بایستم ولی خیلی زود برگشتی چون اینو میدونستی که من هنوز بچه ای بیش نیستم و نیاز به مهر و محبت مادرگونه تو دارم . نیاز به کسی دارم که منو بزرگ کنه . بهم درس زندگی بده . درس صبر . درس عشق و محبت . درسی که معلمش تو بودی و شاگرد تنبلش من . هیچوقت نتونستم تو درس عشق و محبتی که استادی به بزرگی تو داشتم نمره قبولی بگیرم . هیچوقت . همش هم بخاطر اینکه این دل من مثل دل تو پاک و ساده نیست . آری گل رز من به تو محتاجم مثل نوزادی شیر خوار به مادرش . شاید باورت نشه روزهایی که تو نبودی به من آرامش بدی سخت ترین روزهای من بود . روزهایی که بدترین تصمیمات و بدترین روشها رو برای زندگی انتخاب کردم . فکر کنم بدونی چقدر بهت نیاز دارم پس منو تنها نزار . این آخرین خواهش من از توست . آخرین خواهش من . میدونم واست سخته منو تحمل کنی ولی خواهش میکنم منو تنها نزار .

                                                                                                            عاشق آواره

+ زمان جاری شدن این اشک در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

هرگز از مرگ نهراسیدم

             اگر چه دستانش از ابتذال شکننده تر بود

هراس من از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

            از آزادی آدمی

                         افزون تر باشد  

جسن

    یافتن

        و آنگاه

               به اختیار برگزیدن

اگر مرگ را از این همه ارزش بیشتر باشد

            حاشا ، حاشا

    که هرگز از مرگ هراسیده باشم

+ زمان جاری شدن این اشک در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 7:31 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

دلم تنگ برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره من

نگو بزرگ شدم ، نگو که تلخ ، نگو گریه دیگه به من نمیاد بیا منو ببر

نوازشم کن ، دلم آغوش بی دغدغه میخواد

+ زمان جاری شدن این اشک در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

همه لرزش دست و دلم

                           از آن بود که عشق پناهی گردد

پروازی نه

              گریزگاهی گردد

آی عشق ، آی عشق

                        چهره آبیت پیدا نیست .

+ زمان جاری شدن این اشک در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 7:6 قبل از ظهر  توسط santiago  | 

زمونه ای که قصه آغاز مردم رو نوشت

قصه سرانجام ما را نوشت

 

+ زمان جاری شدن این اشک در  شنبه 21 آبان1384ساعت 7:25 بعد از ظهر  توسط santiago  | 

عزیزم ۲۸ نزدیکه اما چه سود که  

تو به تنهایی جشن میگیری و من نیز به تنهایی

+ زمان جاری شدن این اشک در  جمعه 20 آبان1384ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط santiago  |